سلام
سفرِ ادینگتون به غربِ آفریقا در حالی بود که هیئت دانشگاه کمبریج به شدت با او مخالفت می ورزیدند و این عمل وی را چیزی کمتر از خیانت به کشور نمی دانستند . اما ادینگتون با شگردهای خاصی آنان را به تقبّل هزینه های این سفر واداشت. او با بیان این واقعیت که در اثبات یا ردِ این نظریه فردی تماماً بی طرف است ، با یکی دیگر از اعضای هیئت ( که شخصی روشنفکر به نام دایسون بود ) ، راهیِ جزیره ی پریسیپه در غرب آفریقا شدند .
اما از آن جایی که شورای اخترشناسان ادینگتون را فردی شیفته ی محاسباتِ نسبیتِ عام می دانستند ( که البته همین گونه هم بود!) ، تصمیم به اعزام گروهی دیگر برای تضمینِ دقت و صحتِ نتیجه ی کسوف _29 مه 1919 _ گرفتند .
این بار گروهی به سرپرستی اخترشناسی با نام کِرملین ، ره سپارِ سوبرال در شمالِ برزیل شدند .
بالاخره پس از روزها تدارک و انتظار ، روز موعود فرا رسید . اما همه چیز در پریسیپه همانطور که پیشبینی شده بود ، بابِ طبعِ گروه نبود . درست از چند ساعت پیش از شروع خورشید گرفتگی ، در حالی که تمامی ابزار و ادوات برای ثبت یکی از موثرترین لحظاتِ تاریخِ علم مهیا بودند ، باران شدید شروع به باریدن کرد . ادینگتون تمام امید خود را از دست داده بود . اما شانس با آن ها یار بود و چند دقیقه پیش از آغاز کسوف ابرها کنار رفتند و از پس آنها تلالوِ نور خورشید باری دیگر امید را در دل رصد گران زنده کرد . گروه در حالی که زمین در سایه ی ماه به سر می برد ، موفق به گرفتن تعداد زیادی عکس شدند اما از نظر بصری نتها 2عدد از آنها قابل استفاده بودند .
از سوی دیگر کرملین و دستیارانش در برزیل با بد شانسی بزرگی مواجه شدند و یکی از تلسکوپ هایشان را از حیثِ نقصِ فنی از دست دادند . تلسکوپ دیگر نیز عملکردِ مطلوبی نداشت و تصاویرِ حاصل از آن ، از کیفیتِ خوبی برخوردار نبودند .
بدین ترتیب آرتور ادینگتون و همکارش دایسون، از سفری طولانی اما در عین حال رضایت بخش به انگلستان باز گشتند . جنگ به اتمام رسیده بود و انگلستان پیروز میدان بود اما همچنان عدم یکرنگی میان دانشمندان کشورها به وضوح مشاهده می شد .
در ششمِ نوامبر، طبق خواسته ی ادینگتون تطابق تصاویر برای مشاهده ی وجود یا عدم وجود انحرافِ نور ستارگان ، طبق تئوریِ نسبیت عام ، در مقابلِ دیدِ اشخاص بسیار انجام شد . وی همان طور که چشم به چشمی میکروسکوپ دوخته بود با صدایی رسا گفت : انیشتین ....
سکوت تمامی سالن را در بر گرفته بود که ناگهان ریئس انجمن اخترشناسانِ سلطنتی ( که در سیل افکار پوسیده اش خود را غرق شده می دید ) ، با تعدادی از همراهانش سالنِ کنفرانس را ترک کردند . بعد ها که نتیجه ی تصاویر کرملین ( پس از بار ها آشکار سازی به روش های گوناگون ) به دستش رسید بالاخره وفاداری به نیوتن را کنار گذاشت و در مقابلِ نسبیت به زانو در آمد .
پس از اثبات تئوریِ انیشتین به دستِ آرتور ادینگتون ، نام و تصویر فیزیکدانی با موهای آشفته ، صفحاتِ اول روزنامه ها را به خود اختصاص داد .
تا به امروز ما جهان را از دیدگاهِ انیشتین می نگریم و همواره او را به دلیل نبوغش تحسین می کنیم ؛ اما هیچگاه به کسانی که برای اثبات این نظریه ، شهرت خود را در معرض خطر قرار دادند ، نمی اندیشیم ...! به مردانی همچون آرتور ادینگتون که نه تنها یک تئوریِ عظیم را ، بلکه بی طرفیِ دانشِ حقیقی را حتی در بهبه ی جنگ ثابت کرد .
از آن پس ایزاک نیوتن از بتی که توسطِ کهنه دانشمندان انگلیسی ساخته شده بود ، به فیزکدانی موثر در تسریعِ روندِ تکاملِ علم مبدل گردید .
پس از به شهرت رسیدن آلبرت انیشتین و دریافت جایزه ی نوبل ( نکته ی جالب اینجاست که نه به خاطر نسبیت عام ، که برای مقاله ای در باب مبحثِ فتوالکتریک ! ) ، ادینگتون که به شهرت علاقه ای نداشت ، باقی عمر خویش را صرف تقویت و تحکیمِ ایمانش کرد . او دانش اندوزی را برای شهرت نمی خواست ، بلکه برای درکِ تنها بخشی از قدرتی که خداوند آنرا در آفرینش جهان بکار گرفته بود می خواست ؛ و تا پایان عمرش به دنبالِ اثباتِ این جمله بود :
که همه ی ما مخلوقِ اوییم...
ادامه مطلب